علیمردان خان بختیاری
درسپیده دم یکی از روزهای اسفند 1313 حیاط زندان قصر فضای غم انگیزی بخود گرفته بود.در وسط سنگ فرش حیاط چوبه داری دیده می شد.که در فاصله معینی تعدادی نظامی مسلح در حالیکه تفنگهای خود را
اماده شلیک می کردند جهت اجرای ماموریت مرگباری صف کشیده بودند.محکوم به مرگ که کسی جز علیمردان خان بختیاری نبود در حالیکه به تعبیر بزرگ علوی جامه ای زیبا بر تن کرده و سر و رویی اراسته داشت با گامهای بلند و استوار حلاج وار بدون انکه ذره ئی ترس در وجودش داشته باشد به قتلگاه نزدیک می شد و در حقیقت او می رفت تا شهادت مظلومانه ی خود را بر صحیفه ی رژیم دیکتاتوری رقم زند.
سید جعفر پیشه وری از قول یکی از زندانبانان که شاهد اعدام ان سر کرده دلیر بختیاری بود می نویسد: در اخرین لحظاتی که میخواستند وی را به چوبه دار ببندند کلاه پهلوی خود را به نشان نفرت از رژیم پهلوی مچاله کرد و دور انداخت و صدای رسایش که می گفت زنده باد ایران و ازادی با صفیر چند گلوله خاموش شد و لحظاتی بعد جسد بیجان مردی که دلی چون شیر و عزمی پولادین داشت و در میدان های جنگ هیچ رزمنده ای پشت او را ندیده بود دمر بپای چوبه دار بر زمین در غلطید.
نسیم صبحگاهی پیکر بخون خفته سر کرده دلیر بختیاری را نوازش می داد.افتاب از پشت قله بلند سفید پوش دماوند در میان هاله رقیقی که رنگ زردفامش را به سرخی متمایل کرده و گویی رخسارش را با خونگرم روی سنگفرش حیاط زندان قصر خضاب بسته اند با طمانینه و وقار گردن میکشید و میخواست با ان چهره ی خون بسته صحنه جنایت خونینی را که بدست دژخیمان ایرم ساعاتی پیش در تاریکی شب بوقوع پیوسته بود برملا سازد.
اعدام مظلومانه علیمردان خان بختیاری به همان اندازه که در محوطه ی کوچک زندان قصر تاثر زندانان را بر انگیخت به همان اندازه هم در قلمرو بختیاری و مناطق همجوار تاثیر عمیقی بر جای گذاشت.
مردان جامه دریدند و دیرک بهونها را پایین کشیدند زنها موی بریدند و مویه کردند شعرا در رثا. او مرثیه ها سرودند و اهنگ سازان ترانه شیر علیمردان را ساختند و هنوز هم که هفتاد سال از مرگ ان سردار رشید بختیاری می گذرد چوپانان در دشتهای سرسبز بختیاری و زنان در کنار چشمه ساران هنگام شستن لباس ویا پر کردن مشکهای اب و مردان در اجتماع شبانه ی خود در زیر سیاه چادر ها هر وقت فرصتی بدست می اورند با صدای خوش و حزن انگیز و گاهی هم با اهنگ موزون نی بیاد ان رادمرد دلیر می خوانند:
:تفنگ علیمردون هم باز صداکرد
سرهنگ کله پوستی هنگ بلا کرد
تفنگ علیمردون هم باز قرمنید
سرهنگ کله پوستی چادر رمنید
بی عروس کل ازنه کل بساکی
سنگران خین گرد تا کفت خاکی
بی عروس تو کل بزن کل بساکی
تفنگچی زه مم صالح سوار زه راکی
شمشیر علیمردون طلای بی غش
به زمین برچ ازنه به استمون تش
نظامی کله پوستی لنگا ملاری
نی تری جنگ بکنیوا وا بختیاری
طیاره بال بال کنه سر که فردون
شمشیرم به گل زنم سی کل ایرون
دودر گل سی کشتنم پلا بریدن
گویلم زداغ مو پای کمر بریدن
بالونا بالا هوا بال ا تنیده
ددویل محمد علی پلا بریده
کجه تیپ کجه سپاه کجه فراشم
ره بدین دام و ددوم بیان سر لاشم
بیست و چار تیر خردومه هنی بهوشم
لیکه ی دام و ددوم اوید به گوشم
سر تنگ تاته تنگ تانک و زره پوش
مابین شال و قوا خین ازنه جو
بختیاریها و فتح قندهار
قاسم فتاحی
دانشگاه شهرکرد
اشاره
بختیارىها که از قدیمىترین اقوام ساکن در کوهستانهاى غربى ایران محسوب مىشوند، در طى قرنها زندگى سخت و پرمشقت در دامنههاى زاگرس، به علت پیوستگى طبیعى با محیط کوهستانى ضمن برخوردارى از نوعى استقلال و آزادگى، داراى روحیه جنگجویى و سلحشورى نیز شدهاند. این جماعت پیوسته یکى از ارکان مهم نیروى نظامى کشور محسوب مىشدهاند. در این مورد آمده است: «شهرت جنگجویى بختیاریان، به تبع آزادگى طبیعى فرزندان بىپیرایه کوهسار، همواره وجود داشته و بخصوص در ارتشهاى ایرانى مأمور مبارزه در مناطق مرتفع نقش اساسى بر عهده آنها قرار مىگرفته است.» (شعبانى،1356، ص274(
از دوره حکومت صفویه به علت نزدیکى منطقه بختیارى به پایتخت، قدرت نظامى ایل بختیارى مورد توجه فرمانروایان صفوى قرار گرفت، چنان که گارثویت به این اهمیت اشاره مىکند: «بختیارىها یکى از محورهاى زنجیرهاى قدرت صفویه در زاگرس بودند که از خلیج فارس تا گُرجستان را دربرمىگرفت و بهعلاوه از نظر سوقالجیشى یکى از اهرمهاى قدرت اصفهان پایتخت سلسله موصوف {صفویه} بودهاند.» (گارثویت، ، 1375، ص17(
با به قدرت رسیدن نادرشاه افشار (1148ه .ق. / 1114ه .ش. / 1735م.) و تشکیل دولتى ارتش سالار که بر بنیان نیروى نظامى استوار شده بود، قدرت نظامى بختیارىها و مهارت آنان در جنگهاى کوهستانى، سخت مورد توجه فاتح افشار قرار گرفت، نادر درصدد برآمد تا به جبر و یا اختیار نیروى نظامى این جماعت را به خدمت خود گیرد. بنابراین در لشکرکشىهاى خود به منطقه بختیارى، به قول محمد کاظم «جمعى از رزمآوران و نامیان این خطه را به سلک ملازمان خود درمىآورد...» (مروى ، 1369، ج2، ص471) تا از مهارت نظامى آنان در لشکرکشىها و تاختوتازهاى مداوم خویش و به ویژه در جنگهاى خارجى با بیگانگان بهره گیرد
...به نام خدا
ابراهیم کیانی مهر- قاسم فتاحی
اشاره
انقلاب مشروطیت که تا قبل از وقوع انقلاب اسلامی بهمن 57، درخشانترین و مهمترین رویداد سیاسی و اجتماعی تاریخ ایران- حداقل در دوره ی معاصر- است، در نتیجهی مظالم و فشار شاه و شاهزادگان و حکام و مأموران دولتی به تودههای محروم و نیز بر اثر مداخله بیگانگان در همهی امور کشورشکل گرفت. مردم ستمدیدهی ایران با همراهی و حمایت علما و گروههای دیگر اجتماعی موفق شدند تا در یک صد و پنج سال پیش مظفرالدین شاه قاجار را وادار به صدور فرمان مشروطه نمایند. امّا مدّت کوتاهی بعد محمد علی شاه با دستاوردهای انقلاب مردم به مقابله برخاست و مشروطهی جوان را به استبداد برگردانید.
در واکنش به این اقدام بار دیگر گروههای مختلف اجتماعی علیه استبداد محمد علی شاهی دست به قیام زده و با شکست دادن استبداد بار دیگر مشروطیت را اعاده کردند. در این میان نقش ایلات و عشایر در حرکت مردم از جهات بسیاری قابل توجه است. ایل بختیاری از جمله ایلاتی بود که در مقابله با اقدامات محمد علی شاهی و در جریان فتح تهران نقش و جایگاه مهم و مؤثری داشت. در این مقاله نقش و جایگاه ایل بختیاری در تحولات مشروطه ی دوّم را با بهرهگیری از منابع و اسناد مورد بررسی قرار دهیم.
فتح تهران به دست غیورمردان بختیاری
عـلیقـلی خان سردار اسعـد چـهارمین فـرزند حـسیـنـقـلی خان ایلخانی است. او پس از کـشته شدن پـدرش، یکـسال در زندان ظل السلطان بسر برد و خانوادهً آنها تا زمان بـقـدرت رسیدن اتابک در انزوا بسر بردند. اما با بـقدرت رسیدن اتابک، باز ستاره ًاقـبال آنها درخـشید و برادرش اسفـندیارخان سردار اسعـد اول، ایلخانی بخـتیاری و خودش فـرماندهً سواران بـخـتیاری در تـهـران شد. در قـتـل ناصرالدین شاه ماًمور نظم تـهـران گـردید و در زمان مظفرالدین شاه نیز فرماندهً سواران بـختیاری با لـقب سرتیـپـی باقی بود. در سال 1314 هـجری قـمری هـزار تومان مـقرری به پاس وفاداریش به دولت برای او تعـیـین گـردید. مدتی نیز به عـنوان ایلخانی بخـتیاری از جانب مظفرالدین شاه انـتخاب شد. اما در این سمت با رقابت شدید برادرش نجـفـقـلی خان صمصام السلطنه که از او بزرگـتر و طبق پـیمان نامه های سران ایل، حق ایلخانیگـری از آن او بود، مواجه شد و کنار گـرفت. او بعـد از عـزل اتابک دیگـر به گارد سلطنـتی مراجعـه نکرد و بـیشتر اوقات خود را در بـختیاری گـذرانید. در سال 1318 هـجری قـمری به هـندوستان و مصر سفر کرد و به زیارت مکه نائـل گـردید و سپس عازم پاریس شد. دوسال تمام در پایتخت ها و شهـرهای مهـم اروپا زندگـی کرد و به عـضویت فرماسونری درآمد.
او در سال 1320 هـجری قـمری به تهـران آمد. در سال 1321 هـجری قـمری که اسفـندیار خان، برادر بزرگـش فوت کرد، راهـی بخـتیاری شد و بـین برادران و عـموزاده هایش ( فرزندان حاج امامقـلی خان ) صلح و آشتی برقـرار کرد. در سال 1322 هـجری قـمری به پـیشنهاد عین الدوله از طرف مظفرالدین شاه لقب سردار اسعـد و نشان حمایل بوی داده شد و ماًمور نظم لرستان گـردید.
پس از افـتـتاح مجـلس اول، در 18 شعـبان 1324 هـجری قـمری برای معـالجهً چـشم خود باردیگـر به اروپا رفت و در پاریس اقامت گـزید و به مطالعـه و ترجـمهً کتب خارجی پـرداخت. پس از بمباران مجلس، در روز سه شنبه 24 جمادی الاول سال 1326 هـجری قـمری که تعـدادی از رجال و آزادیخواهان راهی زندان شدند او در پاریس بود.
سردار اسعـد در بـین خوانین بختیاری، امتیازات ویژه ای داشت. در تاریخهای بختیاری که شرح اختلافات و درگیری های داخلی را نگـاشته اند، بـندرت از او در دسته بندیهای خانوادگی یاد شده است. سردار اسعـد را می توان محـور اتحاد در ایل دانست. سردار ظفر می نویسد: " حاج عـلیقلی خان هـیچوقت مایل به جنگ نبود، خاصه جنگ مابـین بنی اعمام و برادران".
سردار اسعـد در امور سیاسی نیز فردی توانا بود. او این امتیاز را با حـضور گـسترده اش در دستگـاه دولتی از زمان ناصرالدین شاه کسب کرده بود. سردار اسعـد در آثار مربوط به رجال معـاصر دارای سیمای مثـبت و روشنی است. قـزوینی او را دارای اخلاق حسنه دانسته است. عـلاقه به عـلم و دانش و مطالعـهً کتب داخلی و خارجی، بخصوص مطالعـه آثار مربوط به تاریخ، از ویژگـی های دیگر اوست؛ قزوینی می نویسد:
"من آن مرحوم را خوب می شناسم و در تمام مدت اقامت او در پاریس هـفته ای دوسه مرتبه او را می دیدم و غالبا صحبت ما از تاریخ بود؛ زیرا که او به تاریخ بسیار عـلاقه داشت ".
وی دراین باره اشاره به تالیف تاریخ بختیاری بدستور او و ترجمه کتابهای زیادی از زبانهای خارجه به زبان فارسی دارد. از آن جـمله سفرنامهً شرلی تاورنیه و مجلات و کـتب آبی انگـلیسی را می توان نام برد. ملک زاده در این باره می نویسد:
"حاج عـلیقلی خان سردار اسعـد که از خوانین روشنـفکر بختیاری بود، دبستانی برای فرزندان ایل تاًسیس کرد و معـلمینی از تهـران برای تدریس اجیر نمود؛ و نظافت آن مدرسه را به شیخ علی ناظم که از مردان روشنفکر بود سپـرد ".
وی می آفزاید، بدستور او تـعدادی از دانش آموزان این مدرسه به خارج اعزام شدند. کسروی نیز او را مردی دانش دوست و آگاه دل نامیده است؛ و یحیی دولت آبادی نام او را جزء اولین مجلسی که از افراد علم دوست در رجب 1315 هـجری قـمری تـشکیل شده است، می آورد. و احمد پـژوه وی را یکی از چهـار پـنج تن مبارز با وقوف به کار، آگـاه و صمیمی می داند.
بنا به تصریح ملک زاده، سردار اسعـد هـمکاری خود با مجامع آزادیخواهی را از سال 1322 هـجری قمری آغاز کرده است. در دوازدهـم ربیع الاول هـمین سال، جلسه ای از رجال آزادیخواه در باغ شخصی سلیمان خان میکـده و به رهـبری او برگـزار شد. ملک زاده این مجمع را هـستهً اصلی انـقلاب مشروطیت ایران می داند.
گرچه نام سردار اسعـد در لیست اصلی نیامده است، اما او می نویسد:
"بطوری که نگارنده این تاریخ از کسانی که هـنوز زنده اند و در آن جـمع حضور داشته اند تحقـیق کرده ام، بحرالعـلوم کرمانی، برادر شهـید سعـید مرحوم روحی و حاجی عـلیقـلی خان سردار اسعـد بخـتیاری و سلیمان میرزا هـم در آن جـلسه حضور داشتـند".
اما با این وجود در طی سالهای بعـد تا سال 1326 هـجری قـمری از او برای حـمایت از مشروطه حرکتی مشاهـده نگـردیده است، و یا نگـارنده به موردی دسترسی نیافـتم. قـبل از سال 1324 هـجری قمری که مبارزه ضد استکـباری مردم شکـل می گرفت، سردار اسعـد مشغـول امورات ایل بخـتیاری بوده و افزون طلبی هایی از او و برادرش سردار ظفر مشاهـده می گردد، و چـنانکه گـفـته شد در سال 1324 هـجری قـمری عـازم اروپا می شود.
سردار اسعـد هـمکاری خود با آزادیخواهان را پس از بمباران مجـلس شورای ملی و در سال 1326 هـجری قـمری بطور آشکار، آغاز کرده است. در این سال، با تـجـمع مشروطه خواهان و رجال مخالف محمدعـلی شاه در اروپا، سردار اسعـد نیز به جرگـه آنان پـیوست. این افراد در سه شهـر متمرکز شده بودند.
یک دسته که از حـیث تعـداد زیادتر بودند و از حیث نام و آوازهً حـکومتی مشهـورتر، افرادی بودند که در پاریس جمع شده بودند. علاءالدوله ، سردار اسعـد، ظهـیرالسلطان، احتـشام السلطنه، مخـبرالسلطنه و امیر اعـظم از آن جـمله بودند. اینها از گـروه اعـیان، وزراء، شاهـزادگـان و نمایندگان مجلس بودند، و افرادی از این قبـیـل با آنها در تماس بودند، مانند مـحـمد خان قـزوینی، دکتر اسماعیل خان مرزبان(امین الملک)، دکتر جلیل خان ثـقـفی، دکتر عـبداللطیف گـیلانی و چـند تن دیگـر.
دسته دوم لندن را پایگـاه خود قرار داده بودند و کـمیتهً ایران را به کمک عـده ای از انگـلیس ها تاًسیس کرده بودند. تـقی زاده، میرزا آقا تبریز(حسین زاده تبریزی) و سید محـمد صادق طباطبایی از این گـروه بودند و معـاضد السلطنه پـیر نیا نیز ابـتـدا در جمع آنها بود.
دسته سوم کـسانی بودند که در سویس مستـقر شدند. علی اکـبر دهـخدا، قاسم خان صوراسرافیل و معـاضد السلطنه پـیرنیا چـهـرهای معـروف آنها بودند. هـتـل لاپـرری در شهـر ایوردن مرکز تجـمع آنهـا بود. این گروه نظام نامهً ترکهـای جوان را در اخـتیار داشتـند و بر اساس آن فعـالیت می کردند.
این سه گروه هـماهـنگی کاملی نداشتـند و ترکـیب سیاسی آنها با هـم فرق می کرد. اما در موقعـیت حساس سال 1326 هـجری قـمری با هـم متـحد شدند.
سردار اسعـد، در این برهـه حساس از تاریخ ایران، در بـین این مجامع، مهـره ای است که به لحاظ موقعـیت حساس و قـدرت جـنگی ایل بخـتیاری، برای نجات کشور از استـبداد مـحـمد علیشاهی برگـزیده می شود. زیرا به لحاظ عدم وجود نیروی نظامی سازماندهی شده، قدرت نیروئی ایلات تعـیـین کننده بود. پـاولویـچ می نویسد:
"ایلها، یگـانه نیروی مسلح کشور محسوب می شدند. به عـلت ضعـف شاه، نیروی مسلح ایلها برای نگـهـداری تاج سلطنتی بهـر قـیمتی می بایست حـفظ شود ".
قـدرت ایل بـختیاری در بین ایلات در این زمان، تعـیـین کننده بود. بطوریکه شاه نیز برای نجات خود به آنهـا دل بسته بود و چـنانکه گـفته شد، عـین الدوله برای غـلبه بر تـبریز، هـزار سوار بـختیاری درخواست کرده، و خود خوانین نیز براین قـدرت واقـف بودند و حـتی آنـهایی که در رکـاب شاه بودند نیز گـاهـی وسوسه می شدند که به مشروطه خواهان بـپـوندند و نام نیکی از خود بر جای بگـذارند. شاه نیز از پـیوستن آنها به انـقـلابـیون وحـشت داشت.
اما در حالیکه ملت در فشار استبداد بود، استـفاده از بخـتیاریها خود راه چاره ای بود که می بایست تجربه شود. بنابراین با اصرار افرادی چـون معـاضدالسلطنه پـیرنیا و مخـبرالسلطنه، سردار اسعـد نـقش اصلی را به عـهـده گـرفت. در این باره قـزوینی می نویسد که معاضدالسلطنه پـیرنیا، از وکـلای دوره اول مجـلس شورای ملی به پاریس آمده بود تا سردار اسعـد را بسیج کند، اما سردار اسعـد تحـرک واقعی از خود نشان نمی داد. در هـمین هـنگـام دکتر لطیف گـیلانی با حالت عصبانیت به سردار اسعـد می گوید:
"تو چـطور راضی می شوی که در اینجا در پاریس مشغـول گـردش و تـفریح باشی و محـمد علی میرزا ...ایرانیان را در تهـران شکم پاره کـند و طناب بـیندازد و مردم را توی چاه زنده دفن کند. هـیچ خـجالت نمی کشی... ".
ملک زاده می نویسد:
"ایرانیان مهـاجر مقـیم اروپا سردار اسعـد را تـشویق به رفـتن ایران و قیام بر علیه محمدعلیشاه نمودند. وقتی چـند نفر از آنها منجمله شکرالله خان معـتمد خاقان که بعـداً لقـب قوام الدوله یافت، به اتـفاق سردار اسعـد به ایران مراجعـت و به اصفهان رفت و در سفر جـنگی از اصفهان به تهـران با او هـمراه بود ".
مخـبرالسلطنه هـدایت که در این موقع در اروپا بوده است، می نویسد:
"شاخص میان ایرانیان، عـلیقـلی خان سردار اسعـد است. گاهی به منزل او می روم....غالباً اشخاص سر سفره او حاضر میشوند. عـصر به کافه دولاپه، جـنب اپـرا می رود، باز جـمعی دور او را گـرفته اند ".
مخـبرالسلطنه سپس می نویسد که از او خواسته است تا به ایران رفته، رهـبری نهضت را به عـهده بگـیرد. امان او گـله می کند که تـنها است، مخـبرالسلطنه می گوید، کار را یکـنفر می کند.
این تـشویق های ایرانیان باعـث حرکت سردار اسعـد می شود. البته اقدام موفـقیت آمیز بخـتیاریها در فـتح اصفهان نیز به او امیدواری بیشتری داده است. اما سخن سایکس که می نویسد:"عـملیات صمصام وی را مجبور به ورود در کار نموده"، را نمی توان تماماً صحیح دانست. زیرا چـنانچه تشریح شد، او قـبلا به بخـتیاری سفر کرده و هـماهـنگی هایی با حاج آقا نورالله نجـفی انجام داد.
بهـرحال سردار اسعـد با فـتح شدن اصـفهان با عـزمی محـکمتر، راهـی ایران شد و تا قـبل از رسیدن به ایران نیز با ارسال پـیامها و نماینده، کـنترل حـرکت را بدست گـرفت. او در 15 ربـیع الثانی 1327 هـجری قـمری ( 6 مه 1909 میلادی ) وارد ایران شد. ابـتدا با شیخ خزعـل، شیخ قـدرتمند اعـراب " بنی کعـب " خوزستان ملاقات کرد و با او متحد شد. سپس وارد بخـتیاری شد. متعاقب آن با خوانین قـشقایی سوگـند نامه ای را امضا کرد. هـم پـیمان شدن با خوانین و شیوخ، بسیار حیاتی بود. زیرا او برای حـرکت به سمت تـهـران، می بایستی از پشت سر مطمئن باشد. بخصوص اینکه خوانین قـشقایی و بخـتیاری با هـم رقابت دیرینه داشتـند، و شیخ خـزعـل نیز ضمن رقابت با خوانین بختیاری، با محـمد علیشاه راه مسالمت آمیزی را در پـیش گـرفته بود.
لازم به گـفتن است، زمینهً اتحاد بـین خوانین بختیاری و شیخ خزعـل از یک سال قـبل، فراهـم آمده بود. در ماه صفر سال 1326 هجـری قـمری بین شیخ خزعـل و خوانین بختیاری پـیمان نامه ای برقرار شده بود. از طرف تمام خوانین بخـتیاری، غـلامحسین خان سردار محتـشم و خسروخان سردار ظفر به نمایندگی از طرف تمام خوانین بخـتیاری ،آنرا امضا کرده بودند.
سردار اسعـد پس از عـقد قرارداد با رؤسای ایلات مذکور، درصدد اتحاد با رقـبای خانوادگی خود برآمد. خانوادهً حاج ایلخانی، مشکـل اصلی او محسوب می شد. لطفعـلی خان امیر مفـخـم، برای مقابله با تـهاجم بـختیاریها به تهـران، در قم موضع گرفته بود. برادر او نصیرخان سردار جـنگ، از محاصرهً تـبریز دست برداشته، برای پـیوستن به امیر مفـخم، راهـی قـم بود، و برادر دیگـرشان، سردار اشجع بهـمراه خسروخان سردار ظفر ( برادر سردار اسعـد ) برای جـمع آوری نیرو، بسمت بخـتیاری در حرکت بود. تـنها غـلامحسین خان سردار محتـشم بعـنوان ایل بـیگی ایل بخـتیاری در خوزستان بسر می برد. بر خلاف برادرانش که در ضدیت کامل با سردار اسعـد بسر می بردند، زمینه های اتحاد بـین سردار محتـشم و سردار اسعـد از قـبل توسط سردار ظفر فراهـم آمده بود. سردار ظفر که به رقابتهای فامیلی خیلی اهـمیت می داد در 19 رمضان 1326 هـجری قمری با سردار محتـشم پـیمانی بسته بود که براساس آن سردار محتـشم سوگـند یاد کرده بود تا نسبت به سردار ظفر و سردار اسعـد وفادار بماند.
بنابراین زمـینه اتحـاد برای سردار اسعـد کاملا فراهـم بود. او مجـدداً با سردار محتـشم هـم پـیمان شد. سردار ظفـر نیز از قـم بسوی بخـتیاری آمده، عـلیرغـم سوگـندی که به امیرمفـخم، مبنی بر عـدم خیانت به محـمد عـلیشاه، خودره بود، به سردار اسعـد پـیوست. او در این باره می نویسد:
" با اینکه من بر سر سوگـند و پـیمان خود ایستاده بودم، کم کم فـهـمیدم امیرمفـخم و سلطانـقـلی خان می خواهـند بـنیاد فرزندان مرحوم ایلخانی را براندازند و به مشورت و هـمدستی یکدیگـر نوشته، تمام ایلات ایلخانی را از شاه گـرفته بودند که امیر مفـخم و هـر که با او برادر کرده، هـم خیال باشد، تـقـسیم کـنند ".
سردار اشجع وقـتی که به بخـتـیاری رسید، حاجی بی بی، یکی از زنان حاج ایلخانی را با خود هـمراه کرد و به تـشویق او، زنـهـا و بچـه های منطقهً اردل به داد و فریاد پـرداخته و فرزندان حاج ایلخانی را به اتـحاد دعـوت می کردند. اما حـضور چـهـرهً بانفـوذی چـون سردار اسعـد در ایل، باعـث اتحاد بخـتیاریها شد. در عـین حال تعـدادی از بستگـان حاج ایلخانی و بعـضی از فرزندان حاج ایلخانی هـمچـنان به پـیمان خود با محـمد عـلیشاه وفادار ماندند و حتی سردار محتـشم که به سردار اسعـد پـیوسته بود، نیز به حال خود رهـا نشد، و سردار اشجع جـمعـی نیرو تـدارک دیده، به فرماندهـی شهـاب السلطنه به تـهـران اعـزام کرد.
از آنطرف سردار اسعـد با هـمراهی خوانین بخـتیاری و انقـلابـیون دیگـر، سپاهـی قریب به هـفتصد نفر جمع آوری و راهی تهـران شد. و قبل از حرکت طی نامه ای به شیخ السفرا، وزیر مخـتار اتریش، هـدف از حرکت خود را تـشریح کرد و از دولتهـای قـدرتمند خواست تا از مداخله نظامی در ایران خودداری کـنند.
در این سفر، جـمعی از روًسای بخـتیاری او را هـمراهی می کردند؛ از جـمله الیاس خان صارالملک و سالار مسعـود که جزء نیروهای بخـتیاری مستـقر در تـبریز بود. آنها بطور فراری خود را به بخـتیاری رسانده بودند.
پس از حرکت سردار اسعـد، سردار بهـادر و غـلامحسین خان سردار محتـشم با سپاهی برای پـیوستن به سردار اسعـد راهی تهـران شدند و سردار اشجع با سردار ظفر به رسم ایلی هـم پـیمان شدند.
سردار اسعـد در حرکت خود به سمت تـهـران، مشکـل اصلی خود را برخورد با نیروهای بخـتیاری به فرماندهـی امیر مفـخم می دانست و تلاش زیادی نمود تا با آنها درگـیر نشود. برای این مقـصود نامه هایی به او نوشت، تا اگـر می خواهـد به شاه وفادار بماند با نیرهای دیگر درگـیر شود. زیرا درگـیری با نیروهای بخـتیاری، ایل را به خاک و خون می کشاند. سالار فاتح که جزء نیروهای مجاهـدین شمال بوده است، از عـدم تمایل سردار اسعـد به جنگ بخاطر ترس از اخـتلافات خانوادگـی سخن می گوید.
دانشور عـلوی نوشته است که امیر مفـخم و سردار جـنگ در باطن با سردار اسعـد هـمفکری داشتـند. اما این سخن بنا به مقاومت هایی که امیر مفـخم از خود نشان داده است، صحیح بنظر نمی رسد. و چـنانکه که کسروی نیز نوشته است، او تا آخر ایستادگی کرد. اسنادی نیز این سخن را تائید میکند. چنانکه سردار اسعـد طی تـلگـرافی از تهـران به صمصام السلطنه نوشته است:
"از قم حرکت کردم به ملاحضهً جـنگ برادری و حـفظ خانوادگی پهـلو خالی تمام را به چپ راه رفـته، بلکه جـنگی در خانواده فراهـم نیاید. هـر چه ملاحضه حـفظ خانواده را نمودم آخر امیر مفـخم و سردار جـنگ به لجاج اتحاد سردار محتـشم و سالار اشرف و سردار اشجع شد. تاخت و یورش سرما آورده .... ".
وی سپس کشته های دو جـناح از بختیاری ها را صد نفر نوشته است. امیر مفـخم نیز طی نامه ای به سردار محتـشم ضمن شرح درگیری و شمردن کشته ها، نوشته است: " انشاءالله امیدوارم به فضل خداوند تبارک و تعـالی فردا یا پس فردا کارشان خـتم شود".
بهـرحال بخـتیاریها آماده حـرکت شدند، گـرچه تصمیم جـدید شاه مبنی بر اعادهً مشروطیت آنها را مردد کرد، اما سپس به خدعهً شاه پـی بردند. در سپاه آنها، سردار اسعـد، یوسف خان امیر مجاهـد، مرتضی قلی خان صمصام و جمع دیگـری از سران بخـتیاری و دکتر دانشوری علوی حضور داشتـند.
از شمال نیز نیروهای مجاهـدین راهی تهـران گردیدند و با هـماهـنگی هایی که با هـم داشتـند، در 24 جمادی الثانیه 1327 هجری قمری وارد تهـران شدند. آنها برای رسیدن به تهـران درگیریهای پراکـنده ای با بخـتیاریهای طرفـدار شاه داشتـند. اما سران مجاهـدین که با طی نزدیک به 1111 کیلومتر ( 690 مایل ) توانسته بودند بهـم برسند، طی جلساتی در بادامک، طرح حمله به تهـران را ریختـند. خبرنگار تایمز می نویسد: " حرکت ناگـهانی آنان بسی زیرکانه و بنحو درخشانی انجامید، بدون انداخـتن تیری توانستـند رخنه به شهر نمایند".ر آنان که برای ورود به تهـران با مجاهـدین تهـران هـماهـنگی هایی نموده بودند، از سوی مردم با آغوش باز مورد استـقبال قرار گرفـتـند. و پس از درگـیریهای پـراکنده، شهـر به تصرف مجاهـدین درآمد؛ و در روز جـمعه 27 جمادی الثانی سال 1327 هـجری قمری( 21 تـیر 1288 خورشیدی - 16 جولای 1909 میلادی ) داستان جـنگ پایان یافت. و در ساعت 8.5 صبح، شاه با پانصد تن از سربازان و بستگـان و سران و مرتجعـین بنام امیربهادر جنگ به سفارت روس در زرگـنده پـناهـند شد.

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
بدینوسیله سال جدید را به تمامی هم میهنان عزیز تبریک عرض مینمایم
الهی که چکان آباد باشی
رها از سایه سار باد باشی
چکان تو تخت جمشید جنونی
شکوه لاله های واژگونی
چکان تو زادگاه آفتابی
خروش موجهای ماهتابی
تو یعنی چک چک تاف شقایق
زلال چشمه ساری از حقایق
تو نسبت با نسیم و پونه داری
دلی همسایه با بابونه داری
تو زلف یاسها را تاب دادی
لب خشک مرا مهتاب دادی
دل تاف تو هرگز مردنی نیست
بهار بودنت پژمردنی نیست
دل هر باد با تو رام می شد
شب طوفانی اش آرام می شد
من از نسل نسیم و یاس هستم
من از آباد ی احساس هستم
شقایقها مرا تا جام دادند
مرا آنک چکانی نام دادند
چکان بی تو شقایق ناتمام است
نگاه شاعر من بی کلام است
من و تو ریشه در آیینه داریم
گل سرخ غزل در سینه داریم
من و تو ریشه مان در نور پیداست
شعاع قلبمان از دور پیداست
من و تو خانه مان در آسمان بود
پر پروازمان رنگین کمان بود
اگر چه روشنی در آسمان است
گمانم ریشه او در چکان است
چکان یعنی همه چیز دل من
بهاری در شریان گل من
چکان سرچشمه رنگین کمان است
چکان آیینه دار آسمان است
چکان یعنی بهار روشنایی
بهشتی بی بدیل از مهربانی
نیاکانم ز دنیا تا بریدند
درون سینه تو آرمیدند
دلم آنجا ز بودن بیشه دارد
هزاران سال در تو ریشه دارد
چکان نام و نشانت ریشه ماست
طلوعی در شب اندیشه ماست
چکانی شهر من همسنگ تو نیست
کسی مثل چکان دلتنگ تو نیست
بیا برگرد تا اغر نمردست
دل تافت گره با غم نخوردست
اغر قاف بلند روشناییست
و گهواره سیمرغ رهاییست
اغر سنگ صبور یاسها بود
اغر دلگرمی ریواسها بود
اغر چون سینه نی داغ دارد
خزان شیونی در باغ دارد
اغر را سایه های خس گرفته
گلویش را غمی نارس گرفته
اغر تنهایی تو بی حساب است
درونت خشکسال آفتاب است
ز کوچ ایل زنبق بی قرار است
شبیه لاله های داغدار است
تو ییلاق بلوط و آبشاری
تفرجگاه گلهای بهاری
چکان یعنی سرودی عاشقانه
گلستانی ز خورشید و ترانه
بهاران طرحی از نیلوفر توست
چکان خورشید عالم خواهر توست
هلا ای هم قبیله ای دلاور
تفنگ و اسب و زینت را بیاور
ز تو ای آفتاب بختیاری
نمانده اسب و زینی یادگاری
کجا بستی سمند سرکشت را؟
چرا خاموش کردی آتشت را؟
بیا زین کن سمند هیبتت را
نشانم ده برادر غیرتت را
نشانم ده که دریا در بر ماست
خروش موج از خاکستر ماست
نشانم ده که طوفان ماندنی نیست
کتابی جز شقایق خواندنی نیست
بیا اینک سواران را خبر کن
ز روی نعش تاریکی گذر کن
بیا تا دل ز تنهایی نمیرد
رجز خوانی دشمن پا نگیرد
رجز خوانی دشمن زخم کاریست
شکستن بی تو در آیینه جاریست
ببین مادر هوای خانه سرد است
بیا و کل بزن وقت نبرد است
بزن کل تا تفنگم جان بگیرد
حماسه در دلم سامان بگیرد
برادر در بیابانی ز ماسه
گره افتاده در کار حماسه
بیا از چشمه سحر وضو کن
به فجرو ولیال العشر رو کن
بیا پر کن خشابت را دوباره
شبم را شعله ور کن از ستاره
خشابت را پر از حبل المتین کن
بیا و تکیه بر زیتون و تین کن
شبی که روح در جانم دمیدند
مرا تشنه برنو آفریدند
مرا برنو سبویی تازه میداد
دلی چون عشق پر آوازه میداد
من و برنو پر از سبزینه بودیم
دو یار عاشق و دیرینه بودیم
بیا برنو ز روی مهر این بار
ز بغض بی حسابم پرده بردار
من و برنو دلمان زرد گشته
نصیب و قسمتمان درد گشته
من و برنو بجز آذر نداریم
دگر در جام دل سحر نداریم
کنار ایل ما خورشید جاریست
دل از رنگین کمان آیینه کاریست
کنار ایل ما دریا قشنگ است
برای تو دل هر موج تنگ است
کنار ایل ما ناهید پیداست
صدای خنده خورشید پیداست
کنار ایل ما چشمه نور است
خیابان ترانه پر عبور است
کنار ایل ما لبخند پیداست
نسیم و سوسن و پیوند پیداست
کسی با نای دریا شور میخواند
شبی با ایل ما ماهور میخواند
نشان ایل ما رنگین کمان است
کمی آنسوی باغ ارغوان است
تاف: در گویش محلی به آبشار چکان تاف میگویند
اغر: به فتح الف ، ضم غین ( Aghor ) و نام کوهیست که آبشار چکان از دامنه آن جاری می شود
کل: ( kel ) صدایی دلنشین که زنان اغلب در عروسی برای شادی به کار می برند
این آبشار در جنوب غربی الیگودرز در دامنه ارتفاعات مشرف بر دره چکان در فاصله 141 کیلومتری شهرستان خرم آباد، 100 کیلومتری دورود، 50کیلومتری سفیددشت، 120 کیلومتری الیگودرز، به ارتفاع 30 متر وعرض تاج 4 متر قراردارد.این آبشار از درون غاری مشرف بر زمینهای زراعی چکان بیرون می جهد و طول فوران آن به دهها متر میرسد .اطراف آبشار منطقه ای وسیع با فضایی مطلوب و دل انگیز است که در دو الی سه کیلو متری آن امام زاده ای به نام (ابو علی (ع))واقع شده است. آب این آبشار در اواخر پاییز به مرور خشک می شود و در روز های اولیه شروع فصل بهار مجددا با همان فوران به بیرون می جهد، این آبشار یکی از عجایب و زیبایی های طبیعت استان لرستان محسوب می شود . در کنار آبشار پوشش گیاهی ودرختانی همانند گردو ، زالزالک،گلابی ،چنار ،کیکم،بید،بلوط،و... وجود دارد.
راههای ارتباطی
1- دورود به ایستگاه راه آهن سفید دشت به طرف شول آباد
2- الیگودرز با اتومبیل به طرف شول آباد
3- دورود به تاپله –تنگ ناله شنه چکان این جاده مالرو ومخصوص کوهنوردی است